خدایا خودت بخیر بگذرون :(
سلام نی نی قشنگم چطوری فرشته مهربونم؟
راستش الان خیلی ناراحتم اما امید به خداس که دلمو روشن کرده
امروز با مامان جون رفتیم دکتر ، همینجور که منتظر بودیم نوبتمون بشه مامان گفت که بریم در مورد واکسنات بپرسیم ، خدارو شکر همه رو زده بودم ، واکسن کزاز هم هر 10 سال یک بار باید بزنم که سال 85 زدم و باید دوسال دیگه بعدیشو بزنم ،
اما گفتن هپاتیت رو باید می زدی که فقط مرحله اولشو زده بودم ، خانم دکتره هم گفت که بشین اینو برات بزنم ، با اینکه دفعه پیش درد داشتم و دستم تا یه هفته فلج و سنگین بود اما هنوزم چیزیم نیست و مشکلی برام ایجاد نکرده
وای عزیزم یه نی نی رو آورده بودن واکسن بزنن تا سوزنو کرد تو دستش جیغ زد! انقدر جیغ زد و گریه کرد که مامانی دل نازکت فشارش افتاد
دلم می خواست بغلش کنم و باهاش گریه کنم خیلی گناه داشت !
به مامان جونم گفتم لطفا نی نی منو خودتون ببرید واکسنشو بزنید
من تحمل درد و گریه کوچولومو ندارم!
بعدش نوبتم شد و رفتم تو اتاق خانم دکتر... تا دیدمش با خودم گفتم چقدر آشناس این خانم!
تا سلام کردم و نشستم یادم اومد.یه بار یه درمانگاه دیگه که رفته بودم حدودا 5-6 ماه از ازدواجم گذشته بود ، این خانم پزشک زنانشون بود ،تا دید چادریم و مشکلمو که بهش گفتم کلی دعوام کرد و با لحن بد و تندی باهام صحبت کرد!
بعدم اشاره کرد به سرش و گفت اینجاتو درست کن ، منم که اون موقع داشتم چادرمو دوباره می پوشیدم و به این فکر بودم که احتمالا روسریم نامرتبه ، اونم که اینو گفت گفتم چشم و دستمو بردم سمت روسریم ، که باز با لحن بدتر گفت من میگم فکرتو درست کن روسریتو درست میکنی؟! همینه دیگه!!!
من اون موقع حال و وضع روحی خوبی نداشتم ، رفتم دکتر و فکر کردم همه پزشکای زنان اخلاقشون به خوبی متخصص زنانی هست که بار اول رفته بودم پیشش ،رفتم که بهم امید بده درست راهنماییم کنه اما این بدترم کرد. تا رسیدم خونه دیگه باباییت نزدیک اومدنش بود منم گفتم اعصابم خرد نباشه گناه داره حالا هم بیاد خونه من ناراحتش کنم خودمو سرگرم کارای خونه کردم اما بغض گلومو گرفته بود!
باباییتون که اومدن تا دیدم گفت چه خبر؟ رفتی دکتر چی گفت؟ تا اینو گفت دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و کلی گریه کردم! دلم براش سوخت فقط میگفت چی شده؟؟؟ زهرا جان چی شده؟؟؟؟ خیلی ترسیده بود و منم نمی تونستم صحبت کنم.
آخرش که آروم شدم بهش گفتم خیلی از برخوردش ناراحت شده بود ، باباییت با اینکه خیلی آرومه اما کسی نمی تونه حرف زور بهش بزنه مگر اینکه خودش نخواد جواب بده. گفت بیا بریم ببینم کی بوده چی گفته بهت ،ببینم این چه طرز برخورد با کسیه که مشکلشو پیشت آورده؟!
من اصلا برام مهم نبود که چی گفته اما حس کردم به چادرم توهین شده. تا حالا کسی جرات نکرده بود اینطور بهم توهین کنه ، خلاصه امروزم باز جلوم ظاهر شد و من نمیدونستم چیکار کنم! برگردم... برم حرفمو بزنم ...
خلاصه رفتم و جواب آزمایشامو گذاشتم رو میز و فقط یه توضیح مختصر دادم که عقب انداختم دوبار و دکترم احتمال تیروئید داده!
آزمایشامو که نگاه کرد گفت آره تیروئیدت یکم کم کاره . یه قرص بهم داد و گفت که روزی نصفشو ناشتا قبل صبحانه بخورم و تا بیست دقیقه بعدشم چیزی نخورم ، تا چهل روز ، و بعدش باز آزمایش بدم ببینم چی می شه
منم یه اشتباه کردم و گفتم من می خوام باردار بشم باید چه کارایی بکنم؟ چیا رو رعایت بکنم؟
من میدونستم که الان نمی تونم باردار شم ، و اصلا قصدشم نداشتم الان فقط می خواستم راهنماییم کنه اونم گفت فعلا نباید باردار شی تا ببینیم چی می شه ،
بازم با همون لحن بد ...
آخرشم گفت قبلا درمانگاه ثامن نیومدی پیشم؟ گفتم چرا اومدم. گفت آره یادمه 
خیلی خودمو کنترل کردم که فقط خداحافظی کردم و اومدم بیرون
خلاصه عزیز دل مامان ، برا مامانی دعا کن که داشتنتو از دست نده
مامانم توکل میکنه به خدای مهربون
تا بعدا گلکم
خدای بخشنده مهربونمون نگهدارت



خدایا خودت بخیر بگذرون :(
